تبليغاتX
...او نـــــــــــــزدیـــک اســت


...او نـــــــــــــزدیـــک اســت

دل شوریده ما, عالم اندیشه ماست

یا رب، این بوی خوش از روضه ی جان می آید؟
یا نسیمی است کزان سوی جهان می آید؟

یا رب، این آب حیات از چه وطن می جوشد؟
یا رب، این نور صفات از چه مکان می آید؟

عجب، این غلغله از جوق ملک می خیزد؟
عجب، این قهقهه از حور جنان می آید؟

چه سماع است که جان رقص کنان می گردد؟
چه صفیر است که دل بال زنان می آید!
.
.
امـام رضــای مهربونم
تـولـدتـون مبـارک
.
.
.
ته نوشت:
- دیروز 7 آبان ماه بود.
دو سالی می شود که دیگر نیست.
دو سالی که هنوزم که هنوز است وقتی شعری از او را زمزمه می کنی
در بهت نبودنش غرق می شوی و نمی خواهی باور کنی
که گوشه ای آرام در زادگاهش به خواب طولانی رفته است.
- خدایش رحمت کند قیصر را.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:24 توسط خاتون| |

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
اصغر پورحسین
پاسخ امد حاضر
قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد حاضر
اکبر لیلازاد!!!
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله ی سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شگفت
همه پاسخ دادیم
حاضر  

ما همه اکبر لیلا زادیم!!!
.
.
.
ته نوشت: خدایا راه راست را به سمت ماکج بفرما!

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:18 توسط خاتون| |

شب ِ درد است، شب ضجه و بی تابی ها
شب ِ دلخون شده از ناله ی مرغابی ها
 
شب ِدلشوره ، شب ِ بغض، شب ِ دل نگران
شب ِبی میلی ِ لب های موذن به اذان
 
معنی داغ پدر را چه کسی می فهمد
دامن و حلقه ی در را چه کسی می فهمد
 
کوفیان گر چه که از غصه ی او دلشادند
"دوش وقت سحر از غصه نجاتش دادند"
 -
نخل خم شد سر ِ هر کو چه و  لالایی خواند
چاه در گوش زمین قصه تنهایی خواند
 
نه فقط کعبه ترک خورد که مولا آمد
آن شب از فرق علی کعبه به دنیا آمد
 
آن شب از فرق علی کعبه پلی زد به بهشت
چه مراعات نظیری ست علی ،کعبه، بهشت
 
نفس سرد خدا، سر زده در صور دمید
 "و زمین بار امانت نتوانست کشید"
.
.
.
ته نوشت:
عجب صبری خدا دارد!!!
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:30 توسط خاتون| |

خیلی وقت است غم نایم رافشار می دهد و بغض تا زیر گلویم آمده
خیلی وقت است گریه نکرده ام
خیلی وقت است دستم از آسمان کوتاه شده
خیلی وقت است دلم می خواهد برای کسی حرف بزنم
حرف ها روی دلم تلمبار شده اند، آن قدر که به نگفتنشان عادت کرده ام!
.
.
.
ته نوشت:
و این روزها دلم به مهمانی خدا و شبهای قدر گرم است
آیا دستم به آسمان می رسد؟؟؟!!!
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:36 توسط خاتون| |

روزه
تنها بستن دهان به روی "غذا" نیست
که بستن دل به روی "هوا" هم هست.
.
.
ته نوشت:
هر چه با زمین فاصله بیشتر بگیرید، هوا کمتر می شود
اگر آسمانی شُدید از اسارت هوا رسته اید.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:2 توسط خاتون| |

قبول کن دل من لکنت زبان داری
اگر چه قصد ارادت به آسمان داری
برای عرض ارادت به آسمان آیا ؟
شبیه چلچله ها نغمه در دهان داری
.
.
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیده ی عقل مست تو، چرخه ی چرخ بست تو
 گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود

جان ز تو جوش می کند، دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند، بی تو به سر نمی شود

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من، بی تو به سر نمی شود

جاه جلال من تویی، ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود

بی تو به سر نمی شود
بی تو به سر نمی شود
.
.
ته نوشت:

-لحظه ديدار نزديك است                                                              
باز من ديوانه ام مستم
باز مي لرزد، دلم ،دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي!  نخراشي به غفلت گونه ام را ،تيغ !!!
هاي! نپريشي صفاي زلفكم را ،دست !
وآبرويم را نريزي، دل!
-اي نخورده مست –
لحظه ديدار نزديك است.

-گفته اند نزديك است، گر من بي خبر از عشق گذارم تو خودت ميايي

- چیزی نداشتم که کنم پیش کش، به جز
دیوان شعر مختصری پیش چشم تو

- بی تو این جا همه در حبس ابد تبعیدند...
تولد مهربان سالار ، حضرت مهدی (عج) بر همه مبارک باد

- بر قامت دلربای مهدی صلوات.


 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:42 توسط خاتون| |

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهار  فصل دلم را ورق زدم
آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟
.
.
.
ته نوشت
- چرا جوجه ها رو همیشه آخر پاییز می شمرن؟؟؟
یه بار هم آخر رجب این کار رو انجام بدیم !!!

- پلک هات رو ببند و باز کن، شب های قدر و ماه مهمانی خدا هم تموم شد!!!

- بیا جوجه هامون رو بشمریم!!!

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:45 توسط خاتون| |

آقای تخریب چی زمان جنگ سلام!
شهید شده ای و داری برای خودت توی بهشت عشق می کنی
بارها برایت نوشته ام اما هر بار نیمه رهایش کرده ام
نامه های نخوانده قبلی نصفه ماند چون من باز مشغول شدم به آنچه که لازم نبود
این روزها حال و هوای شهرمان، نه کشورمان، بهتر است بگویم مردمانمان،
 وای خدای من چرا بی راهه بروم حال و هوای دل هایمان عجیب خراب شده است...
این بار تنها برای تو نامه می نویسم که خیلی کم دیده شده ای
تخریب چی زمان جنگ سلام!
نامه شروع نشده می پرسی چرا زمان جنگ، د عجله نکن، برایت می نویسم
من یکی از همان نسل سومی هایی هستم که بارها و بارها متهم شده ام به بی اعتقادی
نسبت به آنچه تو برایش جنگیدی ... من یکی از همان هایی هستم که دیده ها را فقط شنیده ام
دوستان جامانده ات برایمان گفته اند، با قلمی یا قدمی ...
شنیده ام از لحظه های اعزام، از ساعات شیرین عشق بازی هاتان با پروردگار
شنیده ام از عملیات ها، پروازها، مین ها و... اما نوبت از تو که می شد
رنگ چهره ها برمی گشت، اشک بی اجازه وارد حریم چشم ها می شد....
برایم سوال بود، چه فرقی می کردی تو!
تو هم مثل هزاران شهید که جام شهادت را نوشیدند، پرواز کردی دیگر ...
چه فرقی می کند با ترکش شهید شوی، پودر شوی ، شی های تانک ها بدنت را له کند یا مثل تو!
فرقش را نمی فهمیدم تا اینکه قصه انتخاب پیش آمد!
تو و پروازت ذهنم را مشغول کرده اید!
زندگی شیرینی داشته باشی، چشمانت را ببندی،
 این سوی سیم های خاردار خوشبختی منتظرت باشد
 و تو با هر سختی آن سوی سیم ها را انتخاب کنی!
چشم انتظاری سخت است، تو حال مادرت را خوب می دانی،
آخر با شروع هر عملیات چشم انتظار دیدار محبوبی.
نوبت انتخاب توست کسی به تو رای نمی دهد
خودت داوطلبانه می پذیری تا عاشقانه برای معشوق ذوب شوی.
تخریب چی ، خودت را، آرزوهایت را، زندگی ات را، خوشبختی دنیا یی ات را
( از دید خیلی ها خراب می کنی) تا همان خیلی ها بمانند!
وقتی خیلی قبل تر چشمانت را بسته بودی تا دیگر، دیده نشوی و دیگری دیده شود.
پل شدی، ذوب شدی، نردبان شدی برای دیگری، تا دیگری بماند و تا ایران بماند
تا اینجا من حرفی برای گله دارم، اما ...
نمی دانم !!!
مانده ام مانده ام بین روزگار خودمان با تو!
تعجب نکن ، روزگار 30 سال بعد از دفاع مقدس هم تخریب چی دارد
 اما هیچ یک از کارهایشان شبیه تو نیست، مرد و زنش هم زیاد فرقی نمی کنند
 آن ها فقط آمده اند برای خراب کردن
البته نه خراب کردن مین هایی که دشمن جاسازی کرده، نه!
آن ها دیگران را پل می کنند، تا خودشان بمانند
چه بگویم... حال من که  از این فضای پر از خرابکاری بد شده دوستان شیمیایی ات را نمی دانم.
می دانم متهم می شوم به یکسو نگری اما خیلی مهم نیست!
تخریب چی زمان جنگ!
خوشا به حالت، یاد گرفته بودی ساختن را.
.
.
.
.
ته نوشت:
 این مطلب  رو یکی از دوستان نوشته  از من خواستند
 که تو وبلاگم قرار بدهم اما به دلیل امتحانات با تاخیر این کار رو انجام دادم
 هر چند انتخابات داره تمام می شود اما...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:43 توسط خاتون| |

آدم های زیادی در طول سال ها و قرن ها
پا به عرصه هستی می گذارند و می گذرند
اما، کم هستند کسانی که  بعد از رفتن شان
نام شان، جاودانه تر می شود
امام از جمله ی آن هاست
.
.
.
.
ته نوشت:
14 خرداد ماه 1368
فقط دو سالم بود
هیچ خاطره ای از اون روز ندارم
...
14 خرداد ماه 1388
 الان 20 سال از اون روز می گذرد
و من با خاطره های آدم های دور و اطرافم،
مجلات و روزنامه ها و مستند های تلویزیون
دانسته هایم راجمع می کنم و تمام تلاشم را به کار می گیرم
تا مانند تمام کسانی که سال 68 آدم بزرگ بودند،
خاطره ای را برای همیشه در ذهنم ثبت کنم.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:8 توسط خاتون| |

سوم خرداد
روزی که فقط یک روز نبود...
روزگای بود!

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:6 توسط خاتون| |


Design By : Night Skin